ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

عيدت مبارك عزيز دل خاله

ساريناي خوشگلم قربونت برم عيدت مبارك گلم انشالله هزار سال زير سايه عزيزات زنده باشي دوستت دارم عشق من هزار تا بوس براي جوجه عزيز آبجي فريبام آبجي گلم عيد تو هم مبارك فرشته اي آبجي گلي بوس عزيزم
30 اسفند 1391

دعابرای عزیزانم آنچه در دل دارم

 اول برای مادرم امیدوارم هرچه زودتر بتواند دایی امیر رابیاورد پیش خودش چون میدانم تمام فکر و ذکرش پیش اوست خدایا خودت کمک کن. دوم برای پدرم درست نمیدانم چه آرزویی دارد ولی اورا از هرچه گرفتاریست رهایش کن و به آنچه آرزو دارد برسانش خدایا خودت کمک ک ن. سوم برای خواهرم فریده که دوست دارم تا سال دیگه یه نی نی بیاره تا هم بازی سارینا باشه و به هرآرزویی که در دل دارد برسد خدایا خودت کمک کن. چهارم برای برادرم میثم  که هرچه زودتر پولهایش را از آن کلاهبردار پس بگیرد و یه زن خیلی خوب انتخاب کند و تشکیل زندگی دهد و پیشرفت کند و هر آنچه در دل دارد برسد خدایا خودت کمک کن. پنجم برای خواهر کوچیکم فرزانه هرچه زودتر درسهایش را بخواند و به بهت...
30 اسفند 1391

سال 1392 مبارک

سال 92 برتو دختر نازنینم مبارک با آرزوی روزهای خوب و خوش در کنار هم و بدور از هر چشم حسود و بد امیدوارم همانطور که سال 91 پراز لحظات خوب و خوش از جمله حضور توبود سال 92 هم پراز روزهای خوب باشد الهی ...آمین ...
30 اسفند 1391

آخرین روز سال 91.

امروز 91.12.29 و شب 4شنبه سوریم هم است و ما امروز آخرین خرید روز عیدمون رو هم کردیم البته با حضور سارینا .ظهرش ساعت 4 بلخاله فریده نوبت آرایشگاه داشتیم و تو پیش خاله فرزانه موندی و من رفتم تا ساعت 6 کارم طول کشید بعدش اومدم خونه لباسام عوض کردم و با بابام و فرزانه و فریده رفتیم دنبال خرید آجیل و سبزه و شیرینی باباهادیتم که با مامان بیکارش رفته بودن بوقلمون بخرن یه مادربزرگ بیکاری داری که نگو بحساب خودش پاش و کمرش و گردنش درد میکنه و هر روز یه وری میره وای به روزی که درد نمیکرد چیکار میکرد پدرمون درمیاورد و خلاصه دست خالی برگشتن  فقط الکی هادی رو با خودش کشون برد اینور و اونور.خلاصه بعدکلی گشتن بالاخره رفتیم شیرینی فروشی تشریفات و آجیلمو...
30 اسفند 1391

ماجرای اولین سفر زندگی سارینا 91.12.26

سلام عقشم امروز 29.12.91 سه شنبه است و فردا 30.12.91 روز عید و تو اولین سالی که عید مارو با وجودت زیباکردی از خدا خیلی ممنونم البته ناگفته نماند جنابعالی پارسال هم که عید 91 شما حضور داشتی ولی یواشکی هیچکی از حضور تو خبر نداشت الا اون خدای مهربون و توی نیم وجبی فکرکنم لحظه تحویل سال 16 روزبود که خودت دزدکی توی دلم جاکرده بودی و صداتم در نمیومده و حالا از اولین سفرت بگم که با منو بابایی رفتیم البته خاله هات و عزیزجونم بودن خلاصه ما ساعت 3.نیم نصف شب 26و12و91 از خواب بیدار شدیم و سریع لباس پوشیدیم تورو از خواب بیدارت کردیم و ؟آمادت کردم بعدش رفتیم خونه مامانم و بعداز اونجا هم رفتیم دنبال خاله فریده و بعد حرکت کردیم اولش انگار هنوز همه کمی خواب...
30 اسفند 1391